وبلاگ فرهنگي، علمی،ادبی، آموزشی (سرباز.ایرانشهر) به اين وبلاگ خوش آمدید.
| ||
|
پسر : چه می نویسی پدرجان؟ پدر: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. ميخواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي. و سر انجام پنجمين صفت مداد:
یک روباه وقتی در منطقه شیدا نزد دوستانش شرمسار شد، ناباورانه سکته کرد و بیجان روی زمین افتاد. چندی پیش محیطبانی در حال گشتزنی در منطقه حفاظتشده شیدا در چهارمحال و بختیاری با انباشت مقداری لاشه مرغ روبهرو شد که احتمال داد از سوی مسؤولان مرغداریهای نزدیک به صورت پنهانی در آنجا تخلیه شده بود. این محیطبان هنوز به لاشه مرغها نرسیده بود که دید یک روباه با قدمهای تند خود را به لاشه مرغها رساند و جالب اینکه با پاها و دهانش سعی کرد آنها را درگوشهای جمع کرده و پنهان کند. روباه که توانسته بود لاشه مرغها را استتار کند با سرعت آنجا را ترک و محیطبان چنین تصور کرد که روباه باز سراغ لاشه مرغها خواهد آمد. محیط بان که بارها شنیده بود روباهها باهوش هستند سراغ محل اختفای لاشه مرغها رفته و جای آنها را عوض میکند تا اگر روباه برگشت حرکات وی در جستوجوی محل تازه لاشه مرغها را ببیند! هنوز دقایقی نگذشته بود که این محیطبان میبیند روباه با خود چند روباه دیگر را نیز آورده تا آنها را میهمان غذایی کند که پنهان کرده بود. روباهها همه جا را جستوجو میکنند اما لاشه مرغها را پیدا نمیکنند تا اینکه همه خسته شده و دور روباه اصلی حلقه میزنند. در اینجا بود که صحنهای باورنکردنی رقم خورد، روباه اصلی که در مرکز حلقه همنوعانش ایستاده بود به چشم تکتک روباهها نگاه کرد و ناگهان مانند یک لاشه و جسد روی زمین افتاد و بیحرکت ماند. روباههای دیگر جسد این روباه را ترک کردند محیط بان که حیرتزده بود خود را به روباه رساند. محیطبان پشیمان در این باره گفت: آنچه میدیدم باورکردنی نبود اگر با چشمان خودم نمیدیدم امکان نداشت بپذیرم. وقتی بالای سر روباه رسیدم دیدم واقعا مرده است. خیلی سریع سراغ دکتر دامپزشک منطقه رفتم اما کار از کار گذشته بود؛ وقتی دامپزشک بالای سر روباه رسید، گفت روباه مرده است. وی افزود: جسد روباه جوان را برای کالبدشکافی به مرکز دامپزشکی بردیم و پس از این کار مشخص شد روباه بر اثر ایست قلبی جانش را از دست داده است. محیط بان با ناراحتی و در حالی که با یادآوری آن لحظه بغض داشت، گفت: این روباه چون پیش دوستانش شرمسار شده بود سکته کرده. او به تنهایی لب به غذا نزده بود. من تنها میخواستم میزان هوش روباه را بررسی کنم و حالا میدانم این حیوان با معرفت نیز بود و شرمساری نزد همنوعانش باعث سکتهاش شد.
سخت آشفته و غمگین بودم… به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند درس ومشق خود را… باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و حسابی ببرند… خط کشی آوردم، درهوا چرخاندم… چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید دومی بدخط بود بر سرش داد زدم… سومی می لرزید… خوب، گیر آوردم !!! دفتر مشق حسن گم شده این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت تو کجایی بچه؟؟؟ بله آقا، اینجا همچنان می لرزید… ” پاک تنبل شده ای بچه بد ” ” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند” ” ما نوشتیم آقا بازکن دستت را… چون نگاهش کردم ناله سختی کرد… گوشه ی صورت او قرمز شد هق هقی کردو سپس ساکت شد… ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز،کنار دیوار، دفتری پیدا کرد …… گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود غرق در شرم و خجالت گشتم جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید ….. صبح فردا دیدم خجل و دل نگران، منتظر ماندم من تا که حرفی بزند شکوه ای یا گله ای، پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما ” گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟ به زمین افتاد بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا ……. چشمم افتاد به چشم کودک… لیک آن کودک خرد وکوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب ودفتر …. من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم من از آن روز معلم شده ام …. او به من یاد بداد درس زیبایی را… نه کنم تنبیهی گرهی بگشایم با خشونت هرگز… با خشونت هرگز… با خشونت هرگز… پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله ش زندگی کند . دستان پیرمرد می لرزید و چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود. اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند .اما دستان لرزان پدر بزرگ و ضعف جسمانیش خوردن غذا را برایش مشکل می ساخت ... نخود فرنگی ها از توی قاشق قل می خوردند و روی زمین می ریختند یا وقتی لیوان را می گرفت شیر از داخل آن روی زمین می ریخت پسر و عروسش از آن همه ریخت وپاش کلافه شده بودند. پسر گفت باید فکری برای پدر کرد به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام .. پس زن و شوهر برای پیرمرد در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند ... در آنجا پیرمرد تنها یی غذایش را می خورد در حالیکه سایر اعضای خانواده سر میز از غذا خوردنشان لذت می بردند. از انجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند. گهگاه آنها که چشمشان به پیرمرد می افتاد متوجه می شدند همچنان که در تنهایی غذا می خورد چشمانش پر از اشک است . اما چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده بود. که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می دادند اما کودک چهارساله شان در سکوت شاهد تمام رفتارها بود . یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دیدکه روی زمین ریخته بود . پس با مهربانی از او پرسید چی میسازی پسر عزیزم ؟ پسرک با ملایمت جواب داد یک کاسه ی چوبی تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم ؟،بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.... به گورستان گذر کردم کم و بیش/بدیدم حال دولتمند و درویش/نه درویشی به خاکی بی کفن ماند/نه دولتمند برد از یک کفن بیش/خاک شد هر که در این خاک زیست/خاک چه داند که در این خاک کیست/سر انجام که باید از این خاک رفت/خوشا آنکه پاک آمد و پاک رفت. اگر میدانستید، یک محکوم به مرگ، چقدر در آرزوی بازگشت به زندگی است، آنگاه قدر روزهایی را که با غم و اندوه و نگرانی و بدخلقی میگذرانید، میدانستید.
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه/وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه/پر کن قدح باده که معلوم نیست/کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه. |
|
[ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |