وبلاگ فرهنگي، علمی،ادبی، آموزشی (سرباز.ایرانشهر)
به اين وبلاگ خوش آمدید.
نويسندگان

عيد سعيد اضحى مبارک باد.

صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاك ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاكسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیك شدن دل هایی است كه به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید برآمدن روزی نو و انسانی نو است.

بدینوسیله فرا رسيدن عيد سعید و فرخندۀ اضحى را به همه‌ي مسلمانان جهان از ژرفای قلب با بهترین تبریکات و یک دنیا صفا و صمیمیت تهنیت و شاد باش گفته و امیدواریم که این عید بزرگ که نمایانگر ارج گذاری, همدلی, پاکدلی و گذشت است با خلوص نیت مملو از محبت که فلسفه و حکمت این روز هاست به پذیرایی بنیشینیم.

و از بارگاه الله جل شأن عاجزانه تقاضا داريم عبادات و دعاهاي همه‌ي مؤمنان را قبول درگاه کرم و سخاوت خويش گرداند. و همه‌ي ما را از جمله کساني قرار دهد که از آتش سوزان جهنم رهائي و در سايه فضل و کرم و سخاوتش در بهشتهاي برين رضايتش جاي داده است.

"به امید صلح و ثبات کامل در تمام بلاد اسلامی"

[ شنبه 06 آبان 1391 ] [ 09:14 ] [ ebn-mazaher ]

توبه نصوح

نَصوح مردى بود شبيه زنها ، صورتش مو نداشت و سینه هايى برجسته چون سينه زنها داشت و در حمام زنانه كار مى كرد. او سالیان متمادی بر این کار بود و از این راه هم امرار معاش می‌کرد و هم ارضای شهوت. گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار اخگر شهوت، او را به کام خود اندر می‌ساخت و كسى از وضع او خبر نداشت و آوازه تميزكارى و زرنگى او به گوش همه رسيده و زنان و دختران رجال دولت و اعيان و اشراف دوست داشتند كه وى آنها را دلاكى كند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در كاخ شاه صحبت از او به ميان آمد.
دختر شاه مايل شد كه به حمام آمده و كار نَصوح را ببيند. نصوح جهت پذيرايى و...

لطفا ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 25 مهر 1391 ] [ 09:15 ] [ ebn-mazaher ]

تئوري شن 

      

مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد.

او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.

مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن»

مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت میکند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد.

بنابراین به او اجازه عبور میدهد.

هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...

این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود.

یک روز آن مامور در شهر او را میبیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟

قاچاقچی میگوید : دوچرخه!

بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل میکند.

[ چهارشنبه 19 مهر 1391 ] [ 10:12 ] [ ebn-mazaher ]

سکه ها همیشه صدا دارند

اما اسکناس ها بیصدا

پس هنگامی که ارزش و مقام شما بالا میرود

بیشتر آرام و بیصدا باشید . . .

زنها هرگز نمیگویند تو را دوست دارم

ولی وقتی از تو پرسیدند مرا دوست داری

بدان که درون آنها جای گرفته ای . . .

 

[ چهارشنبه 19 مهر 1391 ] [ 08:52 ] [ ebn-mazaher ]

یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلیكُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَیْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ        التحریم : آیه 6
  
اى كسانى كه ایمان آورده ‏اید خود و خانواده خویش را از آتشى كه هیزم آن انسان ها و سنگ هاست نگه دارید؛ آتشى كه فرشتگانى بر آن گمارده شده كه خشن و سختگیرند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمى‏كنند و آنچه را فرمان داده شده ‏اند [به طور كامل] اجرا مي ‏نمایند.

[ سه‌شنبه 18 مهر 1391 ] [ 12:10 ] [ ebn-mazaher ]

هیچ چیز در طبیعت برای خود زندگی نمیکند.

رودخانه ها آب خود را مصرف نمیکنند.

درختان میوه خود را نمی خورند.

خورشید گرمای خود را استفاده نمیکند.

ماه ، در ماه عسل شرکت نمیکند.

گل ، عطرش را برای خود گسترش نمیدهد.

نتیجه :

زندگی برای دیگران ، قانون طبیعت است . . .

[ شنبه 15 مهر 1391 ] [ 11:38 ] [ ebn-mazaher ]

رابطه زیبا و شگفت انگیز ادیسون و مادرش!

مادرم کسی بود که زندگی مرا ساخت. او برای من بهترین، درست‌کارترین و معتمدترین آدم روی زمین بود و تنها به خاطر وجود او بود که احساس می‌کردم چیزی مرا به ادامه...

لطفا به ادامه مطلب برويد.

 


ادامه مطلب
[ شنبه 15 مهر 1391 ] [ 11:05 ] [ ebn-mazaher ]

قبل و بعد از ازدواج

قبل از ازدواج:
مرد: دیگه نمی تونم منتظر بمونم
زن: می خوای از پیشت برم؟
مرد: فکرشم نکن
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته
زن: تا حالا به من دروغ گفتی؟
مرد: نه، چرا این سوال رو می پرسی؟
زن: منو مسافرت می بری؟
مرد: مرتب
زن: منو کتک می زنی؟
مرد: به هیچ وجه
زن: می تونم بهت اعتماد کنم؟

بعد از ازدواج:
همین متن رو از پایین به بالا بخوانید

[ سه‌شنبه 11 مهر 1391 ] [ 08:40 ] [ ebn-mazaher ]

[ سه‌شنبه 11 مهر 1391 ] [ 08:16 ] [ ebn-mazaher ]

[ سه‌شنبه 11 مهر 1391 ] [ 08:12 ] [ ebn-mazaher ]
درباره وبلاگ

به وبلاگم خوش آمديد.نيازمند نظرات مفيد شما هستم. با سپاس : ملازاده
امکانات وب
بک لینک فا
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران