|
وبلاگ فرهنگي، علمی،ادبی، آموزشی (سرباز.ایرانشهر) به اين وبلاگ خوش آمدید.
| ||
|
پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله ش زندگی کند . دستان پیرمرد می لرزید و چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود. اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند .اما دستان لرزان پدر بزرگ و ضعف جسمانیش خوردن غذا را برایش مشکل می ساخت ... نخود فرنگی ها از توی قاشق قل می خوردند و روی زمین می ریختند یا وقتی لیوان را می گرفت شیر از داخل آن روی زمین می ریخت پسر و عروسش از آن همه ریخت وپاش کلافه شده بودند. پسر گفت باید فکری برای پدر کرد به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام .. پس زن و شوهر برای پیرمرد در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند ... در آنجا پیرمرد تنها یی غذایش را می خورد در حالیکه سایر اعضای خانواده سر میز از غذا خوردنشان لذت می بردند. از انجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند. گهگاه آنها که چشمشان به پیرمرد می افتاد متوجه می شدند همچنان که در تنهایی غذا می خورد چشمانش پر از اشک است . اما چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده بود. که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می دادند اما کودک چهارساله شان در سکوت شاهد تمام رفتارها بود . یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دیدکه روی زمین ریخته بود . پس با مهربانی از او پرسید چی میسازی پسر عزیزم ؟ پسرک با ملایمت جواب داد یک کاسه ی چوبی تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم ؟،بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد....
[ شنبه 05 اسفند 1391 ] [ 08:49 ] [ ebn-mazaher ]
به گورستان گذر کردم کم و بیش/بدیدم حال دولتمند و درویش/نه درویشی به خاکی بی کفن ماند/نه دولتمند برد از یک کفن بیش/خاک شد هر که در این خاک زیست/خاک چه داند که در این خاک کیست/سر انجام که باید از این خاک رفت/خوشا آنکه پاک آمد و پاک رفت.
اگر میدانستید، یک محکوم به مرگ، چقدر در آرزوی بازگشت به زندگی است، آنگاه قدر روزهایی را که با غم و اندوه و نگرانی و بدخلقی میگذرانید، میدانستید.
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه/وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه/پر کن قدح باده که معلوم نیست/کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه.
[ چهارشنبه 02 اسفند 1391 ] [ 07:49 ] [ ebn-mazaher ]
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند. بین راه سرموضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم؛بر چهره دیگری سیلی زد.دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت: امروز… بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد. آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛ لغزید و در آب افتاد تا جایی که نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛ بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم؛ تو آن جمله راروی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ حک میکنی؟! دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد؛ باید روی شنهای صحرابنویسیم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق مامیکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.
[ چهارشنبه 25 بهمن 1391 ] [ 07:48 ] [ ebn-mazaher ]
[ سهشنبه 19 دی 1391 ] [ 08:50 ] [ ebn-mazaher ]
[ سهشنبه 19 دی 1391 ] [ 08:37 ] [ ebn-mazaher ]
[ سهشنبه 19 دی 1391 ] [ 08:09 ] [ ebn-mazaher ]
گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود(
[ شنبه 02 دی 1391 ] [ 08:25 ] [ ebn-mazaher ]
انسانهای قوی می دانند چگونه به زندگی شان نظم دهند . حتی زمانی که اشک در چشمانشان حلقه می زند همچنان با لبخندی روی لب می گویند "من خوب هستم" غـم را خـدا نـیـافـریـد ، انـسـان آفـریـد . امـا انـسـان ها ، زشـتـی هـا را خـلـق کـردند و امـروز پـژواک گـذشـتـه خـویـش را مـلاقـات مـی کـنـنـد.بـه اعـتـقـاد خدا رو به خـاطـر پـاکـی و زیـبـائـیـهـاش بـپـرسـت نـه بـرای مـنـافـعـت و آخر این که در برابر مخلوقات زنده خدا ( انسان – حـیـوان – گیاه ) احساس مسـئـولیت کن و اگه میـتـونی پشت و پناهـشون باش و بدون که همه اونها شدیدا تشنه محبت تو هستند. [ شنبه 02 دی 1391 ] [ 08:14 ] [ ebn-mazaher ]
بت های قلبت رو بشکن بنام پاک خدا بت های همیشگی قلبت رو بشکن میدونی تعریف کلی بت چیه : بت هر چیزی است که به جای خدا اون رو در مـدیـریـت دنـیـا مـوثـر بـدونی و لحظه ای یا بیشتر فکر میکنی کاری ازدستش بر میاد. مانند: زن بیوه ای که شوهرش مرده بود در افکار خود به تنها پسرش می گفت تویی که در آینده ناجی منی جمله ای که مادر گفت تنها شایسته خدا بود بـت مـادر در سن نوزده سـالگی بـا موتور تصادف کرد و مـُرد مـادر از هـمـه جـا نـا امـیـد بـه خـدا روی آورد و گـفـت : نـاجـی مـن بـاش [ چهارشنبه 08 آذر 1391 ] [ 10:53 ] [ ebn-mazaher ]
در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست،
[ چهارشنبه 08 آذر 1391 ] [ 10:39 ] [ ebn-mazaher ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||