وبلاگ فرهنگي، علمی،ادبی، آموزشی (سرباز.ایرانشهر)
به اين وبلاگ خوش آمدید.
نويسندگان

[ سه‌شنبه 03 دی 1392 ] [ 18:40 ] [ ebn-mazaher ]

[ دوشنبه 11 شهریور 1392 ] [ 23:20 ] [ ebn-mazaher ]

 براستی کدام برترند ؟
دستی که گره ای رو باز کنه
یا چشمی که فقط ببینه و دلسوزی کنه ؟

°°°°°°°°°°°°°°°°°

وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه
تو به توانایی های او ایمان داری
وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی کنه
او به توانایی های تو ایمان داره . . .

°°°°°°°°°°°°°°°°°

فقیر برای سیر کردن شکمش در عذاب است
و ثروتمند برای معالجه ناراحتی . . .
(
بنجامین فرانکلین)

°°°°°°°°°°°°°°°°°

بهترین آدمهای زندگی شما آنهایی هستند
که چایتان پیش هم یخ کرده است . . . !

°°°°°°°°°°°°°°°°°

برای هر مشکلی راهی است هر چند کوتاه
و برای هر راهی مشکلی است هر چند کوچک . . .

 

[ دوشنبه 06 خرداد 1392 ] [ 09:28 ] [ ebn-mazaher ]

دروغ ریشه جامعه را خشک میکند

 برای سفر به اصفهان رفته بودم . کنار سی و سه پل نشسته بودم . نگاهم به دختر بچه سه یا چهار ساله خارجی افتاد که از پدر و مادرش اندکی فاصله گرفته بود و داشت مرا نگاه میکرد . بقدری چهره زیبا و بانمکی داشت که بی اختیار با دستم اشاره کردم به طرفم بیاید اما در حالتی از شک و ترس از جایش تکان نخورد . دو سه بار دیگر هم تکرار کردم اما نیامد . به عادت همیشگی ، دستم را که خا لی بود مشت کردم و به سمتش گرفتم تا احساس کند چیزی برایش دارم . بلافاصله به سویم حـرکت کرد . در همین لحظه پدرش که گویا دورادور مواظبش بود بسرعت به سمت من آمد و یک شکلات را مخفیانه در مشتم قرار داد . بچه آمد و شکلات را گرفت . به پدرش که ایتالیایی بود گفتم من قصد اذیت او را نداشتم . گفت میدانم و مطمئنم که میخواستی با او بازی کنی اما وقتی مشتت را باز میکردی او متوجه میشد که اعتمادش به تو بیهوده بوده است . کار تو باعث میگردید که بچه ، دروغ را تجربه کند و دیگر تا آخر عمرش به کسی اعتماد نکند . حال ما چگونه عمل میکنیم . بابا میشینه تو خونه جلوی بچه کوچک به زنش میگه ، فلانی زنگ زد بگو من نیستم . مامانه به بچه میگه اگه غذاتو بخوری برات فلان چیزو میخرم بعد انگار نه انگار . بابا به بچه اش میگه مامانت اومد نگو من به مامان بزرگ زنگ زدم بعد این بچه بزرگ میشه میره تو جامعه . معلمش میگه چرا مشق ننوشتی براحتی دروغ میگه که خاله ام مرده بود نبودیم . فروشنده میشه مثل آب خوردن جنس بنجل را بدروغ جای اصلی میفروشه مهندس میشه بجای دو متر ، یک متر فونداسیون میریزه ، دکتر میشه ، اهمال در عمل جراحی را ایست قلبی گزارش میکنه ، تولید کننده محصولات پروتئینی میشه ، گوشت شتر و اسب واردبازار میکنه ، رییس هواپیمائی میشه سقوط هواپیما را پای خلبان میذاره و .... دروغ به اولین ابزار هر فرد برای دست یافتن به هدف تبدیل میشود . دروغ فساد و تباهی جامعه را ببار میاورد . اعتمادها را زایل میکند . لذت زندگی جمعی و مدنی را از بین میبرد . ظلم و بیعدالتی را گسترش میدهد . منشا بسیاری از معضلات اجتماعی دروغ است . دروغ ریشه جامعه را خشک میکند . دروغ در تمامی اجزای زندگی براحتی جاری است و چون سیلی که هر لحظه بزرگتر میشود در حال نابودی ما است مادر ، از آن لحظه که بدلیل تنبلی خود ، شیشه شیر خالی را در دهان نوزاد قرار میدهد تا او را ساکت کند ، آموزش دروغ را به او آغاز کرده است

[ شنبه 21 اردیبهشت 1392 ] [ 09:34 ] [ ebn-mazaher ]

 

همه ی پیشرفت های معنوی و مادی بشر ریشه در تربیت افراد دارد که از منبع زلال ایمان، معرفت، تعهد و ایثار معلم سیراب می شوند.

از این منظر کشور وامدار همه ی استادانی است که بحق چراغ هدایت بشریت را به تاسی از پیامبر اعظم ( ص ) روشن و فروزان نگاه داشته اند
با فرا رسیدن سالروز شهادت استاد شهید مرتضی مطهری وهفته معلم این روز بزرگ را به همه معلمان متعهد ودلسوزتبریک عرض میکنم.

  

[ سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ] [ 09:59 ] [ ebn-mazaher ]

 

[ سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ] [ 09:44 ] [ ebn-mazaher ]

ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﯾﺾﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢﻭقتی ﺁﻗﺎ ﺩﮐﺘﺮﻩ ، ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ ... ﺑﮕﻮ ﮐﺠﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﭼﺘﻪﺯﻝ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ !! ﯾﺎﺩﺗﻮﻧﻪ ... ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﮕﻪ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﻣﻮﻥ ﭼﯿﻪ؟؟ ... ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩﯾﻢ؟ ... ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﯿﻢ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻥ، ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ... ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ، ﺩﺭﺩﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ... ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺎﺩ؟ ﺧﺐ ، ﺗﻮ ﺟﻮوﻥ ﺷﺪﯼ ، ﺍﻭﻥ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻩ !!! ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺶ ... ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺘﺸﻪ ، ﺗﻮﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﺕ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ ... ﺣﺴﺶ ﮐﻨﯽ!!! ﺣﺎﻻ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰﻧﻪ ... ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ !!! ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﺎﺷﻪ ...

[ دوشنبه 02 اردیبهشت 1392 ] [ 08:49 ] [ ebn-mazaher ]

پسر : چه می نویسی پدرجان؟

پدر: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. ميخواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيزخاصي در آن نديدو گفت:
-
اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !
پدرگفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت به آرامش مي رسي :
صفت اول:
مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگزنبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست،خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.
صفت
دوم:
بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.
صفت سوم:
مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست،در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.
صفت چهارم:
چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست،زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمين صفت مداد:
هميشه اثري ازخود به جا مي گذارد. پس بدان هر کاری که در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذاری و سعي کن نسبت به هر کار ، هشيار باشي وبداني چه مي کني

 

[ سه‌شنبه 22 اسفند 1391 ] [ 08:16 ] [ ebn-mazaher ]

یک روباه وقتی در منطقه شیدا نزد دوستانش شرمسار شد، ناباورانه سکته کرد و بی‌جان روی زمین افتاد. Inline image 1.

چندی پیش محیط‌بانی در حال گشتزنی در منطقه حفاظت‌شده شیدا در چهارمحال و بختیاری با انباشت مقداری لاشه مرغ روبه‌رو شد که احتمال داد از سوی مسؤولان مرغداری‌های نزدیک به صورت پنهانی در آنجا تخلیه شده بود.

این محیط‌بان هنوز به لاشه مرغ‌ها نرسیده بود که دید یک روباه با قدم‌های تند خود را به لاشه مرغ‌ها رساند و جالب اینکه با پاها و دهانش سعی کرد آنها را درگوشه‌ای جمع کرده و پنهان کند. روباه که توانسته بود لاشه مرغ‌ها را استتار کند با سرعت آنجا را ترک و محیط‌بان چنین تصور کرد که روباه باز سراغ لاشه مرغ‌ها خواهد آمد.

محیط بان که بارها شنیده بود روباه‌ها باهوش هستند سراغ محل اختفای لاشه مرغ‌ها رفته و جای آنها را عوض می‌کند تا اگر روباه برگشت حرکات وی در جست‌وجوی محل تازه لاشه مرغ‌ها را ببیند!

هنوز دقایقی نگذشته بود که این محیط‌بان می‌بیند روباه با خود چند روباه دیگر را نیز آورده تا آنها را میهمان غذایی کند که پنهان کرده بود.

روباه‌ها همه جا را جست‌وجو می‌کنند اما لاشه مرغ‌ها را پیدا نمی‌کنند تا اینکه همه خسته شده و دور روباه اصلی حلقه می‌زنند.

در اینجا بود که صحنه‌ای باورنکردنی رقم خورد، روباه اصلی که در مرکز حلقه همنوعانش ایستاده بود به چشم تک‌تک روباه‌ها نگاه کرد و ناگهان مانند یک لاشه و جسد روی زمین افتاد و بی‌حرکت ماند.

روباه‌های دیگر جسد این روباه را ترک کردند محیط بان که حیرت‌زده بود خود را به روباه رساند. محیط‌بان پشیمان در این باره گفت: آنچه می‌دیدم باورکردنی نبود اگر با چشمان خودم نمی‌دیدم امکان نداشت بپذیرم. وقتی بالای سر روباه رسیدم دیدم واقعا مرده است. خیلی سریع سراغ دکتر دامپزشک منطقه رفتم اما کار از کار گذشته بود؛ وقتی دامپزشک بالای سر روباه رسید، گفت روباه مرده است.

وی افزود: جسد روباه جوان را برای کالبدشکافی به مرکز دامپزشکی بردیم و پس از این کار مشخص شد روباه بر اثر ایست قلبی جانش را از دست داده است.

محیط بان با ناراحتی و در حالی که با یادآوری آن لحظه بغض داشت، گفت: این روباه چون پیش دوستانش شرمسار شده بود سکته کرده. او به تنهایی لب به غذا نزده بود. من تنها می‌خواستم میزان هوش روباه را بررسی کنم و حالا می‌دانم این حیوان با معرفت نیز بود و شرمساری نزد همنوعانش باعث سکته‌اش شد.

 

[ سه‌شنبه 15 اسفند 1391 ] [ 09:54 ] [ ebn-mazaher ]

سخت آشفته و غمگین بودم                     به خودم می گفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند                                 دست کم میگیرند

درس ومشق خود را                         باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا                                       تا بترسند از من

و حسابی ببرند                            خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم                      چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !              اولی کامل بود،

دومی بدخط بود                       بر سرش داد زدم

سومی می لرزید                    خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد                                و به چنگ آمد زود

دفتر مشق حسن گم شده                           این طرف،

آنطرف، نیمکتش را می گشت                  تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا                                               همچنان می لرزید

” پاک تنبل شده ای بچه بد ”    ” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”

” ما نوشتیم آقا                          بازکن دستت را
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم        او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم                              ناله سختی کرد

گوشه ی صورت او قرمز شد           هق هقی کردو سپس ساکت شد
همچنان می گریید                          مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد                   زیر یک میز،کنار دیوار،

دفتری پیدا کرد ……                         گفت : آقا ایناهاش،

دفتر مشق حسن                            چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم          جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود

سرخی گونه او، به کبودی گروید ..          صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد                 سوی من می آیند

خجل و دل نگران،                         منتظر ماندم من

تا که حرفی بزند                       شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید                    سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،                          گفت : لطفی بکنید،

و حسن را بسپارید به ما ”          گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا                         وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاد                       بچه ی سر به هوا،

یا که دعوا کرده                        قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،                      متورم شده است

درد سختی دارد،                       می بریمش دکتر

با اجازه آقا …….                        چشمم افتاد به چشم کودک
غرق اندوه و تاثرگشتم                                 منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک        این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر .                       من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ                                 به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم         عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام .         او به من یاد بداد درس زیبایی را
که به هنگامه ی خشم             نه به دل تصمیمی                 نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من                        عصبانی باشم                 با محبت شاید،

گرهی بگشایم         با خشونت هرگز    با خشونت هرگز           با خشونت هرگز

[ سه‌شنبه 15 اسفند 1391 ] [ 09:33 ] [ ebn-mazaher ]
درباره وبلاگ

به وبلاگم خوش آمديد.نيازمند نظرات مفيد شما هستم. با سپاس : ملازاده
امکانات وب
بک لینک فا
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران